تولد و زندگی

در سال (1943) همزمان با تولد (سنعان احمد) انقلاب دوم بارزانی نیز جرقه زد، زمانی که در 1947 آرگوش بمباران می‌شود سنعان از صدای هواپیما و بمباران نمی‌ترسد، چون هنوز کودکی 4 ساله است، اما وقتی در اواخر 1947 حکومت به آرگوش بازمی‌گردد، با پلیس او را می‌ترسانند و حتی متوجه نیست پدرش یکی از آن پلیس‌هاست، چنانکه خود می‌گوید:" وقتی پلیس به آرگوش بازگشت، چون اولین بار بود آن‌ها را می‌دیدیم، می‌ترسیدیم".

سنعان، به این دلیل که از نسل بعد از بازگشایی مدارس است، به تحصیل شبانه می‌رود و به خاطر روشنایی لوکس و چراغ نفتی دو کلاس را به پایان می‌رساند.

سنعان در آن گفتگویی که در روزهای (25 و 26/2/2016) در خانه‌اش در محله جندیان- سوران با او ترتیب دادیم، پس از بازگویی رویدادهای هر جنگ، افسوسِ عدم اتحاد کردها را می‌خورد و می‌گفت:" کُردها خانه‌های یکدیگر را خراب کردند".

پدرم یکی از کارمندان دولت عراق با درجه (رئیس عرفا) بود و مناطق برواری و ریکانی زیر دستش بود، تا اینکه بعد از 1961 خود را بازنشسته کرد.

چگونه توانستند مدیریت (500) نفر از میهمانان بارزانی را بر عهده بگیرند:

فقر بود، در فصلی آن‌ها میهمان ما بودند که آذوقه بسیار کمی باقی مانده بود، آن وقت پیشمرگه‌ها می‌گفتند (این استرک ما را کشت)، (استرک) نوعی گیاه بهاری است که مردم آرگوش بسیار آن را می‌خورند، آن‌ها در بیشتر خانه‌های روستای آرگوش می‌ماندند مثل خانه (عادلی محمد، شکری شریف، محمد امینِ فق شیخ)، (تاڵه و هرزن و گنموک) زیاد بود، می‌گویند شیخ سلیمان خودش و چند مرد همراهش در خانه‌های ما بودند، خانواده‌مان گوسفنددار بودند و در کوهستان‌های (بزینیا) بودیم، یعنی هر کسی که گوسفنددار بود مشکلی نداشت، تا نزدیک به یک ماه در آرگوش ماندند.

بعد از آنکه ملا مصطفی آرگوش را ترک کرد، (ریکانی) به آرگوش آمدند، حتی یک حیوان هم برایمان باقی نگذاشتند، همچنین هواپیما هم آرگوش را بمباران کرد و همگی به غارها رفتیم، من کودک بودم زنی مرا بر پشتش گذاشته بود و از ترس مرا رها کرد، چون کودک بودم، احساس ترس نمی‌کردم، برای همین به هواپیماها نگاه می‌کردم.

در آن بمباران خانواده (علی مسته) آسیب دیدند که پسرعموهای (اوغز و سمو) هستند، (9) نفر از اعضای خانواده‌شان کشته شدند، بمب در وسط خانه‌شان افتاده بود، تنها پدرشان در خانه نبود، وقتی هواپیما آمده بود، همگی به زیر سنگی نزدیک خانه‌شان فرار کرده بودند و موشک بین آن‌ها افتاده و همه را کشته بود، یکی از آن‌ها به نام (وزیر) که جوانی بسیار زیبا بود، چند ماه زخمی بود، اما به دلیل نبود دکتر جان باخت و مادر (لزگین) هم در آن بمباران زخمی شد و بعد از بمباران ریکانی‌ها آمدند و آرگوش را کاملاً غارت کردند، تنها گوسفند و دام‌های گه‌ورگی را نبردند، چون (امینی گه‌ورگی) همراه آن‌ها بود.

تا جایی که من می‌دانم در زمان رفتن بارزانی به ایران آرگوش غارت شد و در زمان رفتن به شوروی نیز به همان صورت غارت و بمباران شد.

بعد از رفتن بارزانی به شوروی وضعیت آرگوش چگونه بود:

حکومت به آرگوش بازگشت و پایگاه پلیس دوباره آمد و هر کس رفت با بارزانی رفت و هر کس هم ماند، ماند، یادم می‌آید کودک بودم و می‌ترسیدیم، می‌گفتند حکومت آمده و ما را آزار می‌دهد، چون قبلاً پلیس ندیده بودیم.

زندگی دیگری آغاز شد، به یاد دارم، کل آرگوش سه (چادر) داشت، تمام کارهای آرگوش با کول‌بری بود، به شیروان می‌رفتیم و نفت را با کول می‌آوردیم، برخی از آن‌ها در راه نفت بر پشتشان بود و زخمی می‌شدند و پوست پشتشان از بین می‌رفت و می‌سوخت.

ریکانی‌ها هم مدام ما را اذیت می‌کردند و راه را بر ما می‌بستند، بسیاری اوقات گوسفند و دام (مام سیدی‌ها) را از آن‌ها می‌گرفتند و هیچ‌وقت هم پس نمی‌دادند، تا زمانی که میرزا آغا روابط خود را با حکومت بهتر کرد و کمتر برای ما توسط ریکانی‌ها مشکل ایجاد می‌شد.

(عبدالعزیزی صه‌فه و حجیک محمد و سعیدی صه‌فه و جاسم سعدی) به این دلیل که در جمهوری مهاباد شرکت کرده بودند چند سالی قاچاقچی بودند، (زیرو عزیز و رشید عزیز و خوستی سنجو و جم علی)، که از روسیه بازگشته بودند آن‌ها هم قاچاقچی بودند.

 سپس (خوستی و جم) وقتی مخفیانه به خانه برمی‌گردند، در آن زمان جاسوس هم بود، حکومت رفت و از داخل خانه آن‌ها را بیرون کشید و دستگیر کرد، (زیرو و رشید) هم دستگیر نشدند، تا مدت زیادی قاچاقچی بودند بعداً (رشید) هم به سه سال حبس محکوم شد، اما حکومت مطمئن نبود که با بارزانی رفته‌اند، حتی (جاسم) برادر (قاسم) در زندان کرکوک جان باخت، او را هم برخی از آرگوشی‌ها علیه‌اش شهادت داده بودند، به حکومت گفته بودند وقتی ملا مصطفی به آرگوش آمده جاسم همراهش بوده است.

بعد از بازگشت بارزانی وضعیت چگونه بود:

بعد از آنکه بارزانی بازگشت، زندگی تغییر کرد و بهتر شد، دولت ترکیه قبلاً مشکلات زیادی برایمان ایجاد می‌کرد و رفت و آمد را دشوار کرده بود، اما بعد از اینکه بارزانی بازگشت، ترک‌ها هم نرم شده بودند، در مرزها برای شهروندان مشکل ایجاد نمی‌کردند، وگرنه به یاد می‌آورم، دام و حیواناتمان به (هژیل) می‌رفتند، سربازان ترک می‌آمدند و حیواناتمان را می‌بردند.

تا آن زمان هم بسیاری از عشایر دشمن ما بودند، بعد از بازگشت بارزانی، صوفی‌ها خود را آماده کردند تا به آرگوش حمله کنند، این بود که (محمد آقای کلتی) خبری برای آرگوشی‌ها فرستاد و به آن‌ها اطلاع داد که صوفی‌ها خود را آماده کرده‌اند تا به آرگوش حمله کنند، برای همین ما هم خبری برای بارزان فرستادیم و اطراف آرگوش را همگی گرفتیم تا روستای (گڵاڵنه).

من کوچک بودم اما به من گفتند (اوغز) یک مرد است، تو هم بیا سلاح (اوغز) را بردار و با (فتاح عمر) برو تا تنها نباشد، من با فتاح و آن‌ها به پشت روستای (گلان) رفتم، وقتی به آنجا رسیدیم من همین‌طور راست خوابیده بودم، صبح به فتاح گفتم: «دایی، از چه زمانی بیدار شدم؟»، فتاح هم در پاسخ گفت: «دایی بانی، تو خیلی بیدار بودی تا آن لحظه که خودت را تکان ندادی». خبر به صوفی‌ها رسید که ما خودمان را آماده کرده‌ایم، برای همین به ارگوش نیامدند.

 انقلاب ایلول

در 1961 ارگوشی‌ها هم با همه طرف دست به شورش زدند و به پادگان ارگوش حمله کردند، کسانی که به پایگاه حمله کردند، یکی از آن‌ها (شمذین) بود، آن زمان آقای ارگوشی آن‌ها بود، بعداً پلیس‌ها آزاد شدند و هر چه سلاح و مهمات بود از پایگاهشان بیرون آوردند، آن سلاح‌هایی که از پایگاه برده شد همگی به سنگرهای جنگ منتقل شدند، چون همگی پیشمرگه بودند و بدون سلاح بودند.

من هم همان موقع پیشمرگه شدم، اما سلاح نداشتم، وقتی بارزانی دستور شورش داد، من هم با پیشمرگه‌ها به پیرس رفتم، هرچند (فتاح عمر) به من گفت: تو کودکی، اما من گفتم حتماً می‌آیم، این‌طور شد که وقتی به پیرس رسیدیم، صدای تیراندازی می‌آمد، من ترسیدم (فتاح) به من گفت، خودت را از من دور نکن وگرنه گم می‌شوی.

مهتاب بود، رفتیم به روستای (آمادا) که روستایی از سورچی‌هاست و یک (گردان قوت سیار) در آن بود، ما (40) نفر ارگوشی بودیم (20) نفر از آن‌ها سلاح داشتند و (20) نفرشان بدون سلاح بودند، در آن جنگ هر یک از (مام گولیک و سعید عبدالوهاب و حاجی حیدر و فتاح عمر) همراهمان بودند، راه افتادیم نمی‌دانم ساعت (10 یا 11) شب است که برای زدن آن فوج قوت سیار که از قبل برایمان تعیین شده بود، حرکت کردیم.

 گروهی برای ما کمین گذاشته بودند، در محل دو بلندی که در وسط آن مسیر ما بود آن‌ها خودشان را محکم کرده بودند، وقتی به میانشان رسیدیم هر دو طرف از همدیگر باخبر شدند، در آن هشدار به ما تیراندازی کردند که در هر دو سنگر (15) نفر حضور داشتند (گولیک) مستقیماً به سمت سنگر رفت، اگر گولیک به این شکل نرفته بود کسی از ما باقی نمی‌ماند، حدود نیم ساعت جنگ ادامه داشت، گولیک گفت: «همه‌شان را از سنگر بیرون کردم و خوشبختانه برای کسی اتفاقی نیفتاد، چون وقتی مام گولیک به سنگر می‌رسد (7) نفر در آن هستند و تسلیم می‌شوند، بعداً به آن‌ها می‌گوید به دوستانتان بگویید جنگ را متوقف کنند و جنگ متوقف شد.

 آن شب که ما به آمادا رسیدیم، ملا مصطفی در بالای آکری با (200) نفر گرفتار کمین جاش و حکومت عراق شد، مثل آتشی که به کاه می‌افتد جنگ این‌طور بود، (میرزا آقای مرگه‌سوری) و یک نفر از اهالی (روستای سیلکه) و بسیاری افراد دیگر در آن کمین شهید شدند، همچنین یک مسلسل‌چی که اهل (روستای ایدلبه) بود با مسلسل گم شد و تا سال بعد جسدش پیدا نشد، ملا مصطفی از کمین خارج شد و چرخید و به کوه پیرس بازگشت، وقتی بارزانی به سنگر فله‌ها رسیده بود که مسلح بودند، تیراندازی نکرده بودند، به ملا مصطفی رسیده بودند و بخشی از نیروهای او شدند.

 در آن جنگ بالای آکری (80) نفر با (عیسی سوار) گم شدند، (عیسی سوار) با مردانش به میان زیباری‌ها رفته بود و بعد از یک هفته نامه‌هایشان آمد، گفتند ما سالم هستیم و (17- 18) روستای زیباری‌ها را گرفته‌ایم، از ارگوشی‌ها هر یک از (عبدالله نعمان و حاجی حیدر ارگوشی) همراه ملا مصطفی بودند.

وقتی جنگ گروهی که کمین گذاشته بودند تمام شد، از ترس صدای تیراندازی ما، فوج قوت سیار که در روستای آمادا بودند، جای خود را رها کرده و فرار کردند، یعنی بدون جنگ وارد روستا شدیم و اهالی روستا هم خان و مان خود را رها کردند.

نزدیک ظهر ساعت حدود (12) بود که غذا برای (مام گولیک و احمد و فتاح و حسن رحان و حاجی رشید و مصطفی علی و بکر گولیک و غیره...) بردیم، چون به زیر تپه‌ای رفته بودند که بالای سر ما قرار داشت و حکومت در آنجا بود، کمی به آن سنگرهای روی تپه تیراندازی می‌کردند، به نزد جماعت‌مان رسیدیم، جاش‌ها ما را محاصره کردند و به ما تیراندازی کردند و حکومت هم با مسلسل شروع به تیراندازی کرد، ما زیر درختی ایستادیم، یک برگ به درخت نماند و پیشمرگه آن زمان مسلسل بسیار کم داشت، ما اصلاً اهمیتی ندادیم.

 چند صندوق زنبور در نزدیکی روستای آمادا بودند (حمو حیدر) هم رفته بود عسل ببرد، از آن تیراندازی فرار کرد و به نزد جماعت‌مان در داخل روستای آمادا بازگشت، همان‌طور که آتش به زنبورها زده بود تا آن‌ها را ببرد، همان‌طور رهایشان کرد و زنبورها هم سوختند، این‌طور بود که (مام گولیک) و جماعتش چرخیدند و جنگی گرم درگرفت تا جاش‌ها شکست خوردند و دور شدند، آن زمان از (مام احمو) خواستم که سلاح خودش را به من بدهد، تا من هم کمی با آن تیراندازی کنم و این‌طور شد که من هم در آن جنگ برای اولین بار تیراندازی کردم و در جنگ شرکت کردم، وقتی تیراندازی کردم خیلی خوشحال شدم.

جماعت ما جنگ را با سلاح‌هایی می‌کردند که از نوع (انگلیسی) بودند و در (قشله) پایگاه پلیس ارگوش به دستشان افتاده بود با مهمات آن.

سلاح انگلیسی برد پرتاب کمتری از برنو دارد، یک سلاح انگلیسی بود برای همین به آن انگلیسی گفته می‌شد، تنها سلاح عراقی بود برای آن زمان که بیشتر از همه سلاح‌ها استفاده می‌شد.

جنگ در اوایل فصل پاییز بود، چون میوه بود مثل (انار و انگور) آن چیزها زیاد بود، لباس ما (پشم‌برگویز و بلوز و غیره...) بود، در قرارگاه (قوت سیار) لباس زیادی به دستمان رسید، کت و عبا برای محافظت از سرما نبود.

در جنگ آمادا هیچ جنازه‌ای از دشمن ندیدیم که باقی بماند، دستاوردها تنها چند فشنگ و وسایل خرده‌ریز بود، وگرنه حکومت هیچ چیزی از خود باقی نگذاشته بود. در آن جنگ هیچ تلفاتی نداشتیم، اما در بازگشت‌مان (پسر اسماعیل شنگی) مزوری شهید شد، از دشمن نمی‌دانیم چند نفر کشته شدند، اما جنگی بی‌حساب بود.

ما اولین گروهی بودیم که به گردان قوت سیار رسیدیم، روز بعد دولمری‌ها و مزوری‌های دیگر آمدند، از دولمری‌ها (عمر آقا) همراهشان بود.

آن نیرویی که در آماده‌باش بود یک گروه (قوت سیار) بود، یعنی می‌توان گفت تنها (50) نفر بودند، وقتی ما به آن نیرو حمله کردیم، اهالی روستای آماده هم پیش از آن‌ها گریخته بودند، اما هیچ‌یک از وسایل خود را نبرده بودند، زیرا آن‌ها هم بخشی از حکومت بودند و با حکومت همکاری می‌کردند، اما پیش از حمله، ملا مصطفی به ما اعلام کرده بود که باید پیش از حمله، اهالی روستا را صدا بزنید و به آن‌ها بگویید؛ ما برادر یکدیگریم و برادرکشی نکنید، ما نیز وقتی به جنگ رفتیم، قبلاً آن دستور بارزانی را اجرا کردیم و یکی از همرزمانمان آن درخواست را برای آن جاش‌هایی (مزدوران) که به جنگ ما آمده بودند مطرح کرد، اما آن‌ها به ما دشنام دادند، برای همین یکی از گروه ما تیری شلیک کرد و به او اصابت کرد و او را کشت.

برای آن «آماده» را انتخاب کردیم که مکانی خوش‌دست بود و حکومت در تمام مناطق کوهستان پیرس حضور داشت، «آماده» از مکان‌های آسان برای ما بود تا به آن حمله کنیم، اما پس از چند روز عقب‌نشینی کردیم و به کوهستان پیرس بازگشتیم.

ملا مصطفی از آکری بازگشت به کنار روستای «سپت»، حتی ما (15) نفر در کوهستان پیرس به همراه «فتاح» پایین آمدیم به داخل روستای «سپت»، فتاح از کدخدا خواست که به آن‌ها غذا بدهد، کدخدا گفت: «غذا تمام شده و هیچ‌چیزی نداریم که به شما بدهیم، ما (16) خانوار در این روستا زندگی می‌کنیم، تا الان غذای (500) نفر را داده‌ام»، در نهایت فتاح به او گفت: «بسیار خب، مادامی که غذا نیست، من می‌روم به ملا مصطفی می‌گویم چاره‌ای برایم بیندیشد، آنگاه حیوانی برایمان می‌خرد، هر کاری که می‌کند، وگرنه بدون غذا ما نمی‌توانیم زندگی کنیم». وقتی فتاح این را گفت، کدخدا گفت: «صبر کن، فعلاً به ملا مصطفی نگو»، کدخدا در روستا گشت، خانه به خانه نان برایمان آورد، به همراه یک دولک دوغ و ما خوردیم و بلند شدیم.

سرانجام شیخ احمد شروع به مذاکره با حکومت عراق کرد و جنگ در مناطق بارزان دور شد و پاسگاه‌های پلیس بازگشتند.

 نیروهایمان پراکنده شدند، ما به ارگوش بازگشتیم و برخی افراد به همراه ملا مصطفی به مناطق برواری رفتند، از جمله (عثمان میکائیل، برادری از عثمان، حسن عدو) گمان می‌کنم فقط همین تعداد بودند. برای سال بعد (حمید حیدر، نظمی شکری، ابراهیم، اسعد مسته حلی و عباس علیکه) رفتند، چون نمی‌توانستند از ترس حکومت به خاطر وقایع سال 1961 و هجوم به پاسگاه پلیس ارگوش به ارگوش بازگردند، برای همین ناچار شدند و به ملا مصطفی و اسعد خوشه‌وی پیوستند.

 حکومت پس از 1961 به ارگوش بازگشت، به مدت چند سال همه‌اش مذاکره بود، (شیخ احمد) تصمیم به مذاکره گرفته بود، جنگ آن زمان از مناطق بارزان دور شد و بیشتر در مناطق (سوران و برواری) درگیری بود، جنگ هم جبهه‌ای نبود، زیرا پیشمرگه‌ها پاسگاه نداشتند، از این منطقه به آن منطقه تردد می‌کردند تا 1963 به این صورت جنگ ادامه داشت.

فقط اسعد خوشه‌وی مقر کوچکی در داخل برواریان در روستایی به نام (قمریه) باز کرد، وضعیت پیشمرگه بسیار بد بود، هیچ‌چیزی نداشتند، لباس‌هایشان فقط (پشم‌برگ، بلوز و چیزهای ساده بود) فقط همین بود که پیشمرگه عریان نباشد، وگرنه هیچ چیزی نداشتند، بعداً لباس خاکی پیدا شد، آن هم از طریق کمک‌های کردهای سوریه و ترکیه، یعنی پس از 1963 کمک‌ها آغاز شدند، کردهای ترکیه دارو می‌آوردند و کردهای سوریه هم لباس و چفیه به همراه خوراک می‌آوردند، اما حزب شمال کمک زیادی به انقلاب می‌کرد.

جنگ پیرس

تابستان سال 1963 دوباره برای جنگ خود را آماده کردیم و به پیرس رفتیم تا آن را پس بگیریم و ملا مصطفی هم در (ایسومریا) بود، من هم دانستم که بارزانی در منطقه است، برای همین درخواست کردم برویم تا او را ببینم، همان شد که به همراه حاجی حیدر و آن‌ها رفتیم، تبادل نظر شد که چگونه بتوانیم به کوهستان پیرس برای بیرون راندن حکومت عراق حمله کنیم، هر کدام از جماعت حاضر که نظر خود را بیان می‌کرد، ملا مصطفی به او می‌گفت: آن نظر کامل نیست، یک‌بار به کنار دست خود نگاه کرد و حاجی حیدر را دید، به او گفت: «حاجی تو را فراموش کرده‌ام و تو هم نظر خود را بگو»، حاجی گفت: «قربان نظر همان نظر توست، ما هیچ نظری نداریم»، ملا مصطفی حاجی را ناچار کرد تا نظر خود را بگوید، همان شد که پس از شنیدن نظر حاجی حیدر، ملا مصطفی گفت: «حاجی، زیباتر از همه گفتی، اما نظر تو هم کامل نیست»، آنگاه حاجی حیدر گفت: «قربان مگر از همان ابتدا به شما نگفتم ما هیچ نظری نداریم و نظر همان نظر توست».

همان شد که هجوم صورت گرفت، نیمی از کوهستان آزاد شد، (4-5) شهید دادیم و (8) مجروح داشتیم، بار دیگر کوهستان رها شد، بارزانی از جماعت عصبانی شد و به آن‌ها گفت: «آن همه قربانی دادیم، چرا بار دیگر کوهستان را رها کردید»، همان شد که کوهستان پس گرفته نشد.

آن جنگ بیش از یک ماه به طول انجامید، حکومت عراق با همکاری جاش‌ها (مزدوران) می‌خواستند خود را به بارزان برسانند، برای دفاع از بارزان، نیروی عظیمی از عراق برای گرفتن بارزان به سوی ما آمد، ملا مصطفی برایمان جواب فرستاد و به ما گفت که نمی‌تواند برایشان کمک بفرستد، ما جمع شدیم که مزوری و ارگوشی بودیم، کسی با آن موافق نبود که دفاع کنیم، جز قاسم سعدی که گفت: «بیایید دفاع کنیم، خود هیچ زن و بچه‌ای همراهمان نیست، در جای خود می‌مانیم تا حکومت به ما برسد»، اما جماعت آماده نبود که آن جنگ را انجام دهد، می‌گفتند ما که جنگ را انجام دادیم، فرار کردنمان سخت است دشت است.

 بیره کپر در مقابل بارزان در دامنه پیرس واقع شده است، تا ما عقب‌نشینی کردیم و به نزدیکی رودخانه رسیدیم، نیروی دشمن رسید، تا ما خود را برای رویارویی آماده کردیم، آن‌ها پل ساختند و عبور کردند و به بارزان هجوم آوردند و بارزان را گرفتند و سوزاندند.

ملا مصطفی در آنجا بلند شد و ما هم بلند شدیم بارزان سوخت و (ملا شنی) و (حسین محمد آقای میرگسوری) و خدمه یک تیربار که ایرانی بود به نام (عبدالله) در آن جنگ به همراه چند نفر دیگر شهید شدند.

در آن یورش، نیروهای عراقی تعدادشان بسیار زیاد بود (60 - 70) هزار نفر می‌شدند، پیشمرگه‌ها شاید (500) نفر بودند، ملامصطفی خود فرماندهی پیشمرگه‌ها را بر عهده داشت، پیشمرگه‌ها از (دوله‌مری، شیروانی، مزوری، "سیلکی و ارگوشی") تشکیل شده بودند، هر روستا مسئول خود را داشت، از ارگوشی‌هایی که در جنگ شرکت کردند عبارت بودند از: (حاجی حیدر، سعید عبدالوهاب، فتاح عمر، حسن رحانی، مام گولیک، اسعد رشید، مولود، سعید عبدالرحمان آغا، کاظم مصطفی، حمید حیدر، هاشم، عباس، بکر علیک، اسحد مستی حلی، اسلام کمو، ناصر پیری، اوغز) ما (40) نفر بودیم.

آن جنگ در فصل درو رخ داد، یعنی اوایل تابستان بود، در پیراکپره گندم در زمین بود (10) روز بود پیرزن و پیرمرد می‌آمدند و درو می‌کردند، آن‌ها از درو کردن گندمشان فارغ شده بودند، هواپیما آمد و تمام درویشان را سوزاند.

دشمن در آن جنگ با هواپیما و توپ با ما می‌جنگید (19) توپ در آن جبهه کار می‌کرد که در دینارته مستقر شده بودند و آن‌ها را به بارزان و کوه پیرس و همه جا پرتاب می‌کردند، تلفات انسانی دشمن برای ما نامعلوم بود.

پیرس خود کوهی سخت و باریک است، پیشمرگه در آن کوه موفق نبوده است، برای حکومت عراق جنگیدن در پیرس آسان بود.

جنگ سری متینا

پس از آنکه حکومت عراق در بارزان عقب‌نشینی کرد، یورش خود را به سمت مناطق برواری بردند و به مدت (44) روز جنگیدند و منطقه گسترده‌ای را از دست پیشمرگه‌ها و اسعد خوشه‌وی خارج کرده بودند، در آن یورش پیشمرگه شکست خورده و به مرز ترکیه نزدیک شده بود و اسعد و پیشمرگه‌هایش در شرایط بدی بودند، شیخ احمد از (حاجی حیدر ارگوشی) خواست که به کمک اسعد برود، چون تا پاییز سال 1963 مذاکرات با حکومت شروع نشده بود، برای همین (حاجی حیدر) با (25) نفر به کمک اسعد رفت.

 آن پیروزی پس از آن کمک انسانی حاصل شد که توسط ارگوشی‌ها به رهبری (حاجی حیدر ارگوشی) به اسعد خوشه‌وی رسید، چون باعث شد روحیه پیشمرگه‌ها بالا برود، با وجود کمی تعدادشان که تنها (25) نفر بودند و عبارت بودند از (هاشم و حاجی عبدالله، سلیمک برادر حاجی حیدر، رشکو ماواتی، حسن رشید و غیره...)، اما من در آن جنگ با آن‌ها نبودم، برای همین نمی‌دانم دقیقاً چه کسی با حاجی حیدر بوده است.

برخی از ایل‌های کردی با (1000) تا (2000) هزار جاش برای همکاری با حکومت در جنگ شرکت کردند، از حکومت عراق افراد زیادی کشته شده بودند، (17 - 18) جسد تنها به دست ارگوشی‌ها افتاده بود در میان برواری مکانی بود که به آن می‌گفتند (سری گابنیرکی).

در آن جنگ پسر عیسی سوار به نام (محمد عیسی سوار) به همراه (6) نفر شهید شدند، بر اثر سلاح توپ که بر سرشان افتاده بود، همگی اهل روستای (سیلکی) بودند.

زمانی که در جنگ پیرس 1963 شکست خوردیم، ما منتقل شدیم، (فتاح عمر) به روی پل خلان فرستاده شده بود. من نمی‌دانم چطور شد یک بار نزد بارزانی بودم پس از کم شدن مهمان‌ها خواست که برایشان غذا بیاید و پس از خوردن از او پرسید (فتاح) به من بگو چه اتفاقی افتاده، فتاح هم گفت: سربازان عراقی نزدیک شده‌اند، ما درخواست می‌کنیم پل خلان را منفجر کنیم (مقدم کافی) اجازه نمی‌دهد و جلوگیری می‌کند، تو چه دستوری می‌دهی، ملامصطفی گفت: بروید پل خلان را منفجر کنید و مقداری تی‌ان‌تی هم برای فتاح در کیفش گذاشت و به آن‌ها گفت خدا همراهتان باشد و به سلامت بروید. در آن جبهه هم پیشمرگه شکست خورد.

در همان سال حکومت عراق به شیروان حمله کرد و فتاح در شیروان آمد تا جلوی حکومت عراق را بگیرد، نیروهای (حاجی بیروخی) در آنجا بودند در آن جنگ برای شیروان (60 تا 70) جاش کشته شدند و فتاح عمر در آن جنگ دو گلوله به او اصابت کرد و شهید شد.

 در جنگ جسد فتاح را رها کرده بودند (حاجی بیروخی) به جماعت گفته بود فتاح کجاست، جماعت پاسخ دادند که فتاح گم شده است، بلافاصله حاجی گفته بود فتاح شهید شده است، چون او فرار نمی‌کند، برای همین برگشته بودند و جسد فتاح را بازگرداندند، خوشبختانه حکومت عراق در آن جنگ شکست خورد.

بعد از جنگ (سری متینا - 1963) من هم به (حاجی حیدر ارگوشی) و گروهشان رسیدم، منتقل شدیم به نزد عیسی سوار در زاخو، ما در زاخو ماندیم، تا انقلاب به پایان رسید، ارگوشی‌ها هر بار تعدادی می‌آمدند و تعدادی می‌رفتند، اما کسانی که مداوم آنجا بودند، (صنعان احمد، علی صالح، علی شاهین، هاشم، عزت، احمد عزیزکه، حاجی عبدالله، حاجی محمد) ارگوشی‌ها زیاد می‌آمدند و برمی‌گشتند، اما بعد از توافق 11 مارس گروهی از ماواتی‌ها آمدند و به (علی صالح) رسیدند، نیرو زیاد بود (10) نفر دیگر از ارگوشی‌ها پیش ما آمدند.

در 1963 زمانی که به زاخو رفتیم نزد عیسی سوار مسئولمان بیشتر (حاجی حیدر) بود، یک سال (قاسم سعدی) مسئولمان بود، مدتی (محمد آغا) بود، مدتی مقر (سعید) منتقل شده بود به (هورسکه) که روستایی بود در میان سندی‌ها، (10) نفر از ارگوشی‌ها به آنجا رفتند از جمله (نزمی شکری و حاجی عبدالله و کاظم مستی و غیره...) ما هم با حاجی حیدر نزد عیسی سوار ماندیم.

جنگ (بلان) سال 1964

 یک زمستان نزد (حسو میرخان) بودیم در بلان؛ (بلان) منطقه‌ای است که از سمت (مریبا) به آن می‌رسی قبل از اینکه به دهوک برسی، انباری از آذوقه و مهمات پیشمرگه در آنجا بود، من با پالانی‌ها رفتم، (11) نفر بودیم، به کمک (حسو میرخان) به آن منطقه رفته بودیم و مسئولمان (صدیق پالانی) بود.

 در میان (مزوری ژیری) برخی از پیشمرگه‌ها جاش شده بودند، (عبدالله آغا - از ایل مزوری ژیری است و اهل روستای مریبا) آن زمان سرکرده جاش‌ها بود، اما خبر برایمان فرستاد که فردا ساعت 11 حکومت به ما حمله می‌کند، خودمان را برای حمله آماده کردیم، در آن زمانی که (عبدالله) تعیین کرده بود، تانک‌ها ظاهر شدند تعدادشان (11) تانک بود. جایمان خوب بود، پشت روستا کوه بود، بعداً نیروی زیادی از پیشمرگه‌ها برای کمک به ما رسیدند و (ملک هورمزی فله) هم با (100) نفر به کمکمان آمد، حکومت را شکست دادیم، تعدادمان تا پایان جنگ به (200 تا 300) نفر رسید. (4) جسد از دشمن بر جای ماند که (یک عریف و سه جاش) می‌شدند، 2 پیشمرگه (هورمز) هم زخمی شدند.

دستاورد‌های نبرد که (یک) روز به طول انجامید، تنها سلاحِ اجساد بود، سلاحی که توسط (فَق عومه‌ر پێندرۆیی) برداشته شد، که یک تفنگ انگلیسی بود و یکی دیگر از آن‌ها را (ته‌فۆ گویزی) برد که اکنون در قوش‌تپه زندگی می‌کند.

هنگامی که هورمزی هم آمد و وارد روستا شد، تانک‌ها ترس زیادی به دلشان افتاد و فرار کردند، سلاح خوب هورمزی (ژ-۳ یا آلمان) بود، با آن با تانک می‌جنگید، که هیچ تأثیری هم بر تانک نداشت.

دشمن می‌خواست آن انباری که متعلق به شورش (جنبش) بود و در (بلان) قرار داشت را تصرف کند، در نهایت شکست خوردند و رفتند و دیگر برنگشتند، برای روز بعد زنان آمدند و اجساد جاش‌ها و سربازان را بردند.

یک بار دیگر ما در اطراف روستای (کانیکا) بودیم، قبلاً روستا تخلیه شده بود و کسی در آن نبود، هواپیما ما را بمباران کرد که مشغول کشتن آن حیواناتی بودیم که حسو میرخان به ما داده بود، بمباران هواپیما بر سر خانه و زندگی مردم بود و هواپیماها در آن بمباران بشکه‌های گاز را به پایین پرتاب کردند و باعث سوختن روستای کانیکا شد.

 هنگامی که مردم روستا دیدند روستایشان می‌سوزد، از شدت سوختن روستایشان علی‌رغم اینکه قبلاً از خانه‌هایشان خارج شده بودند، به داخل روستا برگشتند و ناله و فریاد زنان و کودکان بلند شد، بیش از (9) خانه سوخت، یک بمب هم به وسط آن خانه‌ای اصابت کرد که مقر (حسو) در آن بود، قصری دو طبقه و بزرگ بود، کاملاً آن را پایین آورد، حسو بعداً به صاحبخانه گفت هنگامی که دست به بازسازی زدی به تو کمک می‌کنیم، خوشبختانه به دلیل تخلیه روستا تلفات جانی نداشت.

در سال 1964 گروهمان به (عین زاله) رفتند، هنوز هاشم میروزی زنده بود (عین زاله) گرفته شد، در نبرد گرفتن عین‌زاله (عومه‌ر ئاغای دۆڵه‌مه‌ری، نزمی نێروه‌یی) زخمی شدند، در نهایت (نزمی نێروه‌یی) با همان گلوله مرد.

نبرد چه‌مکورکێ و قه‌ره‌ولا

بهار 1965 ما برای یک دسته (مفرزه) بیرون رفتیم، (عه‌بدولره‌حیم جه‌سیم پێندرۆیی) مسئول ما بود که حدود (50) پیشمرگه بودیم، یک سنگر در (چه‌مکورکێ) که بین ابراهیم خلیل و زاخو قرار داشت، جاش‌ها در آن بودند، به آن‌ها حمله کردیم و (5) نفر از آن (13) نفری که داخل سنگر بودند را کشتیم، بقیه آن‌ها هم زخمی شدند.

 قضیفه سارۆخ (توپ انداز) همراه داشتیم، از آرپی‌جی بسیار قوی‌تر بود، (عه‌لی ده‌روێش) دو نفر را با قضیفه سارۆخ به دو تکه تقسیم کرده بود، در نبردی که یک ساعت طول کشید، بسیار تلاش کردیم سنگر را بگیریم، اما یکی از کسانی که دفاع می‌کرد، بسیار زیرک بود، اجازه نداد نزدیک شویم، روز بعد یک خودرو برای کمک به آن‌ها به داخل روستای (چه‌مکورکێ) رفت، در بازگشت راهشان را بستیم و یک عریف (گروهبان) ارتش در آن بود، دستگیرش کردیم، برایمان تعریف کرد که کسی داخل آن سنگر نمانده بود، جز یک نفر که او هم زخمی شده بود، بعداً یک جاش را هم در همان روستا دستگیر کردیم و سپس عقب‌نشینی کردیم، در آن نبرد تنها سلاح سبک استفاده کردیم و خوشبختانه هیچ خسارتی هم نداشتیم.

برای روز بعد به سمت (قه‌ره‌ولا) رفتیم، که در بالای ابراهیم خلیل قرار داشت و سنگری در آن بود، عریف درویش هنگامی که قضیفه سارۆخ را شلیک می‌کرد، بدنش نمایان می‌شد و مکان بسیار بدی بود.

 گلوله قضیفه سارۆخ چهار برابر آرپی‌جی بود، روی پیل گذاشته می‌شد و با آن می‌جنگیدند، عریف درویش دو گلوله با قضیفه سارۆخ شلیک کرد، دشمن پاسخ داشت، آن‌ها هم تیراندازی کردند، دو گلوله به پیل (عه‌ریف ده‌روێش) اصابت کرد و زخمی شد، درخواست کرد پیل را ببندند تا فامیل و مردانش نفهمند که زخمی شده است.

برای روز بعدتر در بین (ابراهیم خلیل و بانێ نێرگزیێ) در (گه‌لیێ هێتیانێ)، برای دو (زیل نظامی) کمین گذاشتیم که برای تعقیب آن سنگری می‌رفتند که قبلاً در (قه‌ره‌ولا) درهم شکسته بودیم، هنگامی که به داخل کمینمان رسیدند به آن‌ها تیراندازی کردیم، یکی از زیل‌ها پنچر شد، آن دیگری فرار کرد، آن زیلی که پنچر شد (17) پلیس در آن بود، به آن‌ها تیراندازی کردیم، جاده خاکی بود، همه پلیس‌ها بیرون آمدند و جنگیدند، حدود یک ساعت و نیم نبرد بود، همه (17) پلیس کشته شدند و سلاح‌هایشان را آوردیم و برگشتیم، همه پلیس‌ها با سلاح انگلیسی می‌جنگیدند، در آن نبرد جوانی سورانی که پیشمرگه بود، ما اطلاع نداشتیم که شهید شده است.

 هنگامی که از کمین برگشتیم یکی از ما همراه بود به نام (ئیسۆ عه‌مه‌ر) از دور ما را صدا کرد، گفت بروید جنازه یک پیشمرگه ما را بردند، آن سنگری که در (قه‌ره‌ولا) بود، به آن‌ها نزدیک بود، به کمک پلیس‌ها آمدند، آن‌ها توانستند جسد ما را تصرف کنند، از (حوسێن سێلكی) درخواست کردم روی تپه از ما محافظت کند، تا برویم جسدمان را پس بگیریم، رفتیم نزدیک شدیم و به کسانی که جسد پیشمرگه‌مان را می‌کشیدند تیراندازی کردیم، فرار کردند و جسد را رها کردند، ما هم تلاش کردیم به آن برسیم، بعداً یک تانک به نزدیکی جسد رسید سپس یک آمبولانس آمد و جسد را بردند و ما هم برگشتیم.

نبرد بانێ نێرگزیێ

زمستان 1966 ما در زاخو بودیم، یک فوج از ارتش عراق پشت (پێشیا بیرا) بود، مکانی که به آن می‌گفتند (دێره‌بین)، میدانی بود به نام (بانێ نێرگزیێ) که تابع شهرستان زاخو بود، در مرز بین (ترکیه و عراق و سوریه) قرار داشت با (200) پیشمرگه به آن فوج حمله کردیم، تا هواپیما نتواند ما را بمباران کند، چون مکان دشت بود، اگر هواپیما می‌آمد ما را بسیار خسته می‌کرد. (74) نفر داخل پایگاه فوج بودند، تنها (سه) ربع ساعت جنگیدیم و سنگر را گرفتیم، (3- 4) نفرشان فرار کردند (17) نفر را دستگیر کردیم (7) نفرشان سلاح (انگلیسی) داشتند، بقیه هم کشته شدند (19) جنازه ارتش تنها در مسیر ما بودند و اولین کسانی که وارد پایگاه شدند (من و عه‌لی ساڵح و عزه‌ت ئه‌حمه‌د و ئه‌حمه‌د عزه‌ت ئه‌رگۆشی) بودیم.

برای اولین بار توپ (120) را در منطقه بادینان در آن نبرد استفاده کردیم، با (برنو و انگلیسی) هم می‌جنگیدیم، آن‌ها هم با (انگلیسی و پاراشوت و رگبار و توپی (81)) که داشتند می‌جنگیدند، توپچی‌شان بسیار زیرک بود، (70) گلوله به سمت ما شلیک کرده بود.

(2) پیشمرگه‌ها زخمی شدند، یکی از آن‌ها از اهالی روستای (بیزهی) بود به نام (علی) که به او (علی قلم‌ما) می‌گفتند، با (بیور/تبر) به جنگ آمده بود، چون سلاحی نداشت و می‌خواست سلاحی به دست بیاورد. کسی بود به نام (عمو) که سندی بود، مرد بسیار توانایی بود؛ آن گلوله‌ای که به (علی) زده بود را بعداً برای ما تعریف کرد و گفت: «آن کسی که من می‌کشتم، (علی) می‌رفت و تفنگش را برمی‌داشت.» (3) سلاح‌ها را جمع کرده بود، از آن سلاح‌ها (2) قبضه را به (عیسی سوار) داد و یکی را هم برای خودش برداشت، یکی دیگر از (سندی)ها در آن جنگ زخمی شد که گلوله به گردنش اصابت کرده بود.

جنگ دورنخ

به فرمان (عیسی سوار) در ماه رمضان سال (1966)، می‌خواستیم پادگان (دورنخه) را که پادگان قدیمی ساخته‌شده با سنگ بود و بر آن رودی که بین خاک ترکیه و عراق جریان دارد و بعداً به رودخانه خابور در مرز ترکیه و نزدیک ابراهیم خلیل می‌ریزد مسلط بود، بگیریم. تعدادمان (100) پیشمرگه بود، بزرگترین سلاحمان (قضیفه صاروخ/آرپی‌جی) بود و توسط (عریف درویش) استفاده می‌شد. عریف برنامه گرفتن پادگان دورنخه را طرح‌ریزی کرد و گفت: «(5) بارزانی با ما هستند، من هر پنج بارزانی را با خودم می‌برم و به جلوی درب پادگان (قشله) می‌روم و آرپی‌جی را به درب آن می‌زنم، درب باز می‌شود، سربازها خوابیده‌اند و ساعت (1) شب است، مستقیماً وارد می‌شویم و شما هم برای ربیعه (سنگر) جاش‌ها که در بالای روستا قرار دارند (50) نفر را بگذارید تا راهشان را ببندند و آن‌ها را مشغول کنند، بقیه هم با ما می‌آیند و حمله را انجام می‌دهیم و پادگان را تحت کنترل می‌گیریم»، اما همرزمانمان موافقت نکردند و تصمیم گرفتند که جنگ را انجام ندهیم و عقب‌نشینی کنیم.

 بعداً عریف درویش گفت: «بیایید برویم پادگان را کمی بترسانیم»، ما (5) نفر همراه عریف درویش رفتیم و آرپی‌جی به پادگان زدیم و تنها 2 نفر کشته شدند، جاش‌ها آمدند، بعد پیشمرگه‌ها با جاش‌ها جنگیدند تا به ما نرسند، این‌گونه بود که عقب‌نشینی کردیم و خوشبختانه پیشمرگه‌ها هیچ تلفاتی نداشتند.

پیاده به مقر (سعید عبدالوهاب ارگوشی) برگشتیم که پایگاهشان در میان (سندی)ها بود، نزدیک (3- 4) ساعت از دورنخه دور بود، هرچه اصرار کردند که روزه‌ام را بخورم نخوردم و همچنان روزه بودم.

جنگ بالورکه

اگرچه ما با عیسی سوار بودیم و در جبهه زاخو می‌جنگیدیم، اما در بهار سال (1967) در جنگ (بالورکه) که در مرز آمدی واقع است شرکت کردیم، (اسعد خوشه‌وی) پیام فرستاد و گفت: «به متینا بیایید، تعدادی از سنگرهای حکومت در آنجا هستند و بر آمدی مسلط هستند، تا آن‌ها را کنترل کنیم.»

 به آن کوهی که بر آمدی مشرف است حمله کردیم، کوه بسیار صعب‌العبور بود، با دست (دسته کوچک) برایش رفتیم، ما (40 تا 50) پیشمرگه بودیم، در مقابل دشمن هم دوشکا و توپ به سنگرهایشان شلیک می‌کردند تا نتوانند سرشان را بلند کنند، (8) نفر را اسیر کردیم، یکی از آن‌ها عریف بود و (8) نفر دیگرشان خودشان را از کوه به پایین پرت کردند، در آن جنگ یکی از (برگاره‌ای)ها که اهل روستای (بنگلی) در کنار آمدی بود شهید شد، به همراه یکی از بارواری‌ها و (احمد عزیز ارگوشی) هم زخمی شد، جنگ بریکر (25) روز ادامه داشت، در همان منطقه جای دیگری بود به نام (قدشه) که سنگر جاش‌ها در آنجا بود، اما نتوانستیم آن را بگیریم.

فصلی که این جنگ در آن انجام شد بهار بود، در آن موقعی که ما آنجا بودیم (رس) می‌چرخیدند، سلاح‌های ما عبارت بود از (توپ 120، آرپی‌جی، دوشکا)، لباس‌ها هم خاکی بود و از طرف شورش برایمان می‌آمد و از طرف خودشان هم می‌چرخیدند، از نظر لباس وضعمان خوب بود، اما برای غذا وضعمان بسیار بد بود، در آن سفر ما (200) روز برنگشتیم.

جنگ کوه بیخیر

عیسی با مردم تند بود، آن زمان کسانی بودند که درباره ما به حکومت اطلاعات می‌دادند، هر جا می‌رفتیم، هواپیما ما را می‌زد، در آن کوهی که مقابل سمیل واقع بود، به آن (کوه بیخیر) می‌گفتند آنجا بودیم، هر روز جنگ بود، روزی نبود که هواپیما دو بار به مقر ما حمله نکند.

سال 1968 حکومت عراق با همکاری (21) هزار جاش به سنگرهایمان در کوه بیخیر حمله کرد و کوه را از دست ما درآورد، تلفات زیادی به پیشمرگه‌ها وارد شد، یکی از (گویی)ها که همراه (حاجی یزدین برادر احمد یزدین هرکی) بود زخمی شده بود، حاجی یزدین این‌گونه داستان خود و پیشمرگه‌ی زخمی را برایم تعریف کرد: «در چندین جای زخمی را روی پشت گذاشتم و جابجا کردم، زخمی چندین بار به من گفت مرا زمین بگذار، "من دیگر تمام کردم، تو خودت را نجات بده"، چندین بار او را زمین می‌گذاشتم و می‌جنگیدم، بعداً در جایی به من گفت: به من آب بده، من هم به او آب دادم و تمام شد.»

عیسی سوار از ما خواست جنازه‌ی مرد گویی را برگردانیم، اما پدر شهید به نام (ملا محمد) اجازه نداد، چندین بار به عیسی گفت: «چند بار به تو گفتم، با مردم بیگانگی نکنید، ما می‌رویم تلف می‌شویم»، عیسی پاسخ نداد و گفت: «بروید پیکر را برگردانید»، اما پدر شهید اجازه نداد و گفت: «عیسی نمی‌داند، من می‌دانم، این‌ها همگی پسران من هستند»، گفت پسرم دیگر رفت، چرا شما هم بروید.

در آن جنگ (تعل و نعمان) که هر دو فرمانده نیرو بودند و یکی دیگر به نام (محمد خوارزای نعمان بود سندی بود) شهید شدند و تعداد زخمی‌ها بیشتر بود.

تمام مرز زاخو (500) پیشمرگه در آن است، کوه بیخیر نهایت 100 پیشمرگه در آن است، تابستان تمام می‌شود و ابتدای پاییز است، من نگهبانم، با دوربین نگاه می‌کنم تا عصر (700) زیل نظامی آمدند و با همکاری (21) هزار جاش در مقابل کوه بیخیر حکومت عراق پادگانی بنا کرد و با تمام سلاح‌های خود برای حمله به کوه بیخیر و بازپس‌گیری آن از پیشمرگه‌ها آماده شد، حکومت با عشایر کرد و عرب می‌جنگید، هر عشیره‌ای یک بار برای گرفتن استراتژیک‌ترین سنگرهای ما خود را امتحان می‌کرد، یک بار یکی از عرب‌ها آمد و (60) نفر همراهش بود، مسئول فرقه به نام (زعیم خلیل) به او گفت: «چون کردها نتوانستند آن را بگیرند، تو نمی‌توانی آن را بگیری»، او گفت: «نه، کردها با همدیگر نمی‌جنگند»، این‌گونه بود که شیخ عرب آمد، پیشمرگه‌ها دیدند که عرب‌ها خودشان را ساکت کردند تا به داخل سنگرهایشان رسید، تنها (4) نفر با عرب فرار کردند، بقیه همگی کشته شدند.

 دوره، دوره (احمد حسن بکر) است، سلاح (کلاشنیکف و آرپی‌جی) از سوی دولت بسیار بود، در مقابلمان نیز (تانک) قرار داده شده که یک لحظه از توپ‌باران نمی‌ایستد و هواپیما نیز پیوسته بمباران می‌کند، جنگ نزدیک به یک ماه می‌شود، در پایان (جاش‌ها/مزدوران محلی) به سنگرهای ما در کوه «بێخێر» حمله کردند و پیروز شدند، هنگامی که جاش‌ها توانستند بر پیشمرگه‌ها غلبه کنند، قبایل دیگر از این موضوع ناراحت شدند، بهانه‌ آوردند که ارگوشی‌ها به دلیل روابط خویشاوندی‌شان با مزوری‌ها که دایی و خواهرزاده هستند، بدون جنگ مکان را برایشان خالی کرده‌اند، (هرچند آنها با توانایی‌های خودشان جنگ را بردند)، دولت به دلیل آن شایعاتی که در مورد مزوری‌ها ساخته شده بود، مزوری‌ها را خلع سلاح کرد، سپس سلاح‌هایشان را به آنها بازگرداندند. تا زمانی که مذاکرات آغاز شد، کوه «بێخێر» همچنان در دست جاش‌ها و دولت عراق بود، سپس از کوه پایین آمدند.

سلاح‌های ما سبک بودند، (2) قبضه خمپاره‌انداز داشتیم که یکی از آن‌ها در مقر (عیسی) و یکی دیگر در مقر (علی خلیل) بود، آن هم باید مراقب کمبود گلوله می‌بودی، وگرنه خمپاره‌انداز بسیار قدرتمند بود و از (آرپی‌جی) هم بیشتر می‌رفت، در مورد خسارت‌های دولت، ما اطلاعاتی نداشتیم، اما بی‌شمار بود.

اگرچه جبهه نداشتیم، اما مقاومت و جنگیدن ما برای حفظ و بازپس‌گیری کوه «بێخێر» برای این بود که مقرهایمان را با آن حفظ کنیم.

چند بار تلاش کردیم کوه «بێخێر» را بازپس بگیریم، شکست خوردیم، سپس «عیسی سوار» با جاش‌ها ارتباط برقرار کرد، تا شاید بتواند با پول آنها را متقاعد کند که از کوه پایین بیایند و آن را تسلیم پیشمرگه‌ها کنند، نماینده جاش‌ها نیز گفت من با فرماندهان دولت صحبت می‌کنم، آنگاه فرماندهانش را با هدیه، اسلحه و پول متقاعد کرد.

 تمام کوه تحت کنترل دولت و جاش‌هاست و یک پادگان بزرگ نیز در دامنه کوه قرار داده شده، (9) روز به پایان چله زمستان مانده، کوه سرد است، ما همان‌طور که برای قدم زدن می‌رویم، به این شکل رفتیم بدون کت و تدارکات شب‌های زمستان، پادگان را محاصره کردیم و چند نفر از ارگوشی‌ها به همراه (رمضان عیسی) معاون عیسی سوار رفتیم، بخش دیگری هم به همراه (عیسی سوار) رفتند، آنها به یک سمت رفتند و ما هم به سمت دیگر، عیسی گفت: "تا صدای خمپاره‌انداز ما نیاید، شما به پادگان تیراندازی نکنید"، ما هم به سمت دشمن رفتیم و به جایی رسیدیم که بر پادگان اشراف داشت.

 هوا بسیار سرد است، بدون عبا و کت هستیم، باران پیوسته می‌بارد، (سلیم‌ک) برادر (حاجی حیدر ارگوشی) مردی سالخورده بود، همراه ما بود، از سرما تخته‌سنگی را پشتش گذاشته بود تا سرما او را از پای در نیاورد، او با آن تخته‌سنگ این سو و آن سو می‌رفت، آن شب سرمایی را دیدیم که در بازگشت به سختی پاهایمان همراهی‌مان می‌کردند.

 تا دیروقت ماندیم، فردی به نام (سعید بالقوسی) همراه ما بود، او را نزد جاش‌ها فرستادیم که در (گرکێ ئاخێ) بودند و به ما نزدیک بودند تا خودمان را گرم کنیم، برایمان خبر آوردند که نمی‌خواهند بارزانی‌ها را ببینند، یکی از میان جاش‌ها به نام (یاسین قادر) که (شیوی) بود می‌گوید: "تا زمانی که نمیرم، من آن سنگر را خالی نمی‌کنم"، دوستانش به او می‌گفتند: "(عبدالعزیز محمدامین مزوری- رئیس جاش‌های مزوری) با آنها رابطه دارد و ما چه حقی داریم که مانع شویم"، پس از تلاش بسیار آنها راضی شدند که تپه را به ما بدهند، اما آنجایی که (عیسی سوار) به آنجا رفته بود، جاش‌ها پشیمان شده بودند و جای خود را خالی نکردند، در نهایت ما همچنان منتظر عیسی بودیم، هیچ خبری نبود، تا صبح شد و به همین شکل ماندیم، سپس تصمیم گرفتیم عقب‌نشینی کنیم و پس از مدتی صدای خمپاره‌اندازی آمد، نگو (عیسی) عصبانی شده و خمپاره‌انداز را شلیک کرده‌اند و چند نفر را هم کشته‌اند، اما ما نتوانستیم برگردیم، در نهایت در بازپس‌گیری کوه موفق نبودیم.

 جنگ لیفه

فصل تابستان به پایان نزدیک می‌شود و کم‌کم به پاییز می‌رسیم، مقرها را به (منطقه لیفه) و روستای (بێزهێ) در مرز شهرستان زاخو منتقل کردیم، سلاح‌هایمان سبک است و تنها تعداد کمی (دوشکا و آرپی‌جی) داریم، یک توپ داریم که از ترس هواپیما نمی‌توانیم از آن استفاده کنیم، آنچه داریم و می‌توانیم به کار بگیریم تنها (2) قبضه خمپاره‌انداز است.

 پس از آنکه دولت عراق کوه «بێخێر» را گرفت و راه برایش باز شد، به سمت مقرهایمان آمد، مقر ما در منطقه ایل (سندی)ها بود، 12 روز جنگ مداوم، نزدیک به (100) هزار سرباز و جاش عراقی از جاده و راه به سمت ما آمدند، می‌خواستند مقر (عیسی سوار) را بگیرند. آن روستاها همگی آواره شدند و خانه و زندگی‌شان خراب شد و کودکانشان گم شدند، چندین روستا تحت تصرف قرار گرفت از جمله (بێتاسێ و دوڵا و بێزهێ)، (9) پیشمرگه نیز شهید شدند، (83) نفر نیز از دشمن کشته شد.

هر یک از (علی علی و عریف درویش فرمانده نیرو بودند، موسی سندی- معاون فرمانده نیرو بود) آنها چندین گروه در میان پیشمرگه‌ها بودند و برای به ثمر رساندن انقلاب مقاومت و جنگ سختی می‌کردند.

جنگ مانگێشکێ

پاییز 1968، عیسی به (علی خلیل) پیام فرستاد که به یاری‌اش بیاید برای کمک به او در گرفتن شهرستان مانگێشکێ، با یک شب و روز و با استفاده از سلاح‌های گوناگون به‌ویژه توپ (120) که کمک بزرگی به پیروزی بود، توانستند (مانگێشکێ) وابسته به استان دهوک را آزاد کنند و تنها (سه) سنگر باقی مانده بود که بر مانگێشکێ اشراف داشتند، وگرنه تمام شهر کنترل شد، اما به دلیل اشتباه پیشمرگه‌ها، شهر رها شد و در آن عقب‌نشینی صورت گرفت، زیرا پیشمرگه‌ها به درخت و بوته‌ها آتش زدند که باعث شد شهر روشن شود و پیشمرگه‌ها از همه طرف نمایان شوند، در نتیجه آن نمایان شدن پیشمرگه‌ها، جاش‌ها فرصت را غنیمت شمردند و (11) پیشمرگه را شهید کردند، آن واقعه به شکست برای پیشمرگه تبدیل شد.  

آن سنگر جاش که پیشمرگه‌ها را شهید کرد و باعث عقب‌نشینی از مانگێشکێ شد، پس از جنگ صدام آن رئیس جاش را تیرباران کرد، زیرا وقتی رئیس جاش عصبانی می‌شود و با انقلاب ارتباط برقرار می‌کند سپس به دولت بازگشت و صدام نیز در مانگێشکێ او را تیرباران کرد.

در جنگ مانگێشکێ تعداد پیشمرگه‌ها زیاد بود و در گروه‌های (علی خلیل و سلیم و عیسی سوار) بودند و ما ارگوشی‌ها (10) نفر بودیم، کسانی هم که در مانگێشکێ مقاومت می‌کردند تنها جاش بودند.

جنگ گلی زاخو

در سال 1974 (3) ماه بود که زاخو را محاصره کرده بودیم، هواپیمای عراقی از ترس گلوله‌های دوشکاهای ما، مرز به مرز می‌آمد تا چیزی به زاخو برساند، وگرنه هیچ چیزی به زاخو نمی‌رسید. زاخو تحت کنترل حکومت بود و پادگان بزرگی در آنجا وجود داشت، حکومت عراق از طریق فریب، حمله را آغاز کرد، ابتدا به سمت مرز سوریه رفت تا از آنجا راه را بر ما ببندد و راه «گلی زاخو» را باز کند، اما از سوی (عیسی سوار) خیلی زود از فریب و نقشه حکومت آگاه شدیم، جنگ چندین روز به طول انجامید، ما در روستایی به نام (قادیا و کوله) بودیم که در پشت زاخو قرار دارد، یعنی سمت غربی شهر زاخو.

 حکومت با (400) تانک و بمباران مداوم هواپیما و مشارکت بیش از (30) هزار جاش برای پشتیبانی از سربازان، پیشمرگه‌ها نیز تعدادشان کم نبود، خود را در حدود (500) نفر با پشتیبانی سلاح‌های گوناگون مانند (دوشکا، تیربار، آرپی‌جی، قضیفه صاروخ و توپ‌های مختلف) می‌دیدند، به ویژه دوشکاهای ما جنگ خوبی می‌کردند و اجازه نمی‌دادند هواپیماهای حکومت خود را پایین بیاورند.

به ما حمله کردند؛ حمله‌ای که از نظر بزرگی و خطر نظیر نداشت، در فاصله 10 متری به خاطر دود باروت چشم، چشم را نمی‌دید، پیشمرگه‌ها در کوه‌های اطراف زاخو و گلی زاخو بودند. هجوم آغاز شد، ما تعدادی در دشت بودیم، عصر با دوربین اطراف خود را نگاه کردیم، راهی که از کوه به زاخو می‌رود، توسط جاش‌ها اشغال شد، آتش دشمن در مواضع ما روشن شد، صبح دوباره حمله را شروع کردند، ما در دشت بودیم بعد از مدتی گروهی آمدند و از بالا ما را صدا کردند که شما چه کسی هستید، ما هم خودمان را معرفی کردیم، به ما گفتند زود برگردید شما محاصره شدید، بلند شوید جبهه‌ای نمانده و تنها شما در دشت مانده‌اید زود بلند شوید، ما هم بلند شدیم و جای خود را ترک کردیم، کوه به کوه رفتیم و با جاش‌ها روبه‌رو شدیم، سرانجام با هم به گلوگاهی رسیدیم و مقابل هم ایستادیم و جنگ زیادی کردیم بیش از (105) گلوله شلیک کردم، تا دشمن را از خود دور کردیم و آنگاه گروه ما موفق شدند که تعدادشان بیش از (20) نفر بود.

تعدادی پیشمرگه از کنار ما عبور کردند، آن‌ها را نمی‌شناختیم، به آن‌ها گفتیم: "شرم است فرار نکنید"، چون هر کس بالا می‌رفت فرار می‌کرد، بعد دو نفر دو نفر رفتیم، خود را از دره نجات دادیم، آن جنگ تنها (4) روز ادامه داشت، بعد از اینکه همه گروه را فرستادیم، تنها (من و مجو - مجید محمد) ماندیم و تلاش کردیم قدم به قدم یکی از ما عقب‌نشینی کند، آن یکی دیگر بجنگد، تا ما هم خودمان را از جبهه جنگ نجات دادیم، وقتی محل را ترک کردیم، جاش‌ها جای ما را گرفتند، اما (3) جاش را کشتیم.

 آنچه در آن جنگ کشته می‌شد تنها جاش بود، تعداد زیادی پیشمرگه هم زخمی شدند، در روز آخر جنگ (40) زخمی داشتیم، (رشید محمد شریف) زخمی شد، ما هم به (محمد عادل) گفتیم: رشید را ببر، تا راه بسته نشده، هر یک از (نادر جانگیر و حاجی صالح) هم بگذار با تو بیایند، خوب بود قبل از هجوم آن‌ها نجات یافتند.

بعد از اینکه ما خود را نجات دادیم، از زاخو هم ما را دیدند، توپ به سمت ما شلیک کردند، جای صافی بود توپی نزدیک دوستمان به نام (محمد سلیموک) افتاد، گمان کردیم دیگر محمد تمام شد، اما خوشبختانه هیچ اتفاقی برایش نیفتاده بود، به خاطر آن توپ سنگی به پایین افتاد و به یکی از پیشمرگه‌ها خورد که اهل سندی بود، لباسش را با گوشت پاره کرد، شب ما را فرا گرفت، راه بر ما بسته شد.

ارتش عراق در روز گلی زاخو را گرفته بود، در شب عقب‌نشینی کردند، ترس داشتند که پیشمرگه مانده باشد و به آن‌ها حمله کند، سپس تعدادی خانواده هم به ما رسیدند، بعد برای مراقبت از راهی، من و یک پیشمرگه رفتیم، تا بدانیم راه بسته است یا باز شده، ما هم رفتیم بالای تپه‌ای که مشرف به روستای (حسن آوا) بود که مکانی است که پایان گلی سپی می‌شود و به زاخو می‌رسی، مهتاب بود با دوربین راه را نگاه کردیم، دنیایی ساکت، بعد از کمی مراقبت دوستم مرا آگاه کرد که ردیفی از افراد از نزدیکی ما عبور می‌کنند، دوستم فکر می‌کرد جاش هستند، بعد از آگاه کردنشان فهمیدیم پیشمرگه هستند، سپس از آن پیشمرگه‌ها درخواست کمک کردیم و دوستان خودمان را هم صدا زدیم، تا بلند شوند هیچ کس در راهمان نیست برویم. سرانجام از دره گذشتیم و به مقر عیسی سوار رسیدیم که در (المشته) نزدیک دهوک بود، ما در دشتی نشستیم استراحت کردیم، آنگاه پیشمرگه‌ها ظاهر شدند، نزدیک به هزار پیشمرگه در آن دشت جمع شدند.

صبح به جایی رسیدیم که آرامش در آن بود، خواسته شد کسی نزد عیسی سوار برود و او را از رسیدنمان آگاه کند، چون آن‌ها فکر می‌کردند ما دستگیر شده‌ایم، هیچ کس هم جرأت نمی‌کرد پیش عیسی برود، چون در جنگ شکست خورده بودیم، بعد خودم رفتم که وقتی به مقرشان نزدیک شدم، همان لحظه مرا دیدند و به استقبالم آمدند، آن‌ها ترس داشتند که دستگیر شده باشیم، نمی‌دانستند زنده مانده‌ایم، سپس به دنبال گروهمان رفتیم، آن‌ها هم رسیدند.

جنگ گلی دهوک

من از عیسی عصبانی بودم، برای همین تصمیم گرفتم پیش اسعد بروم، من پیش اسعد عزیز ماندم، تا بعداً به همراه سلیم اسعد به نزدیکی گلی دهوک رفتیم و آنجا هم جنگ شد و یک ماه هم آنجا ماندیم.

سال 1974 در جنگ گلی دهوک، حکومت عراق حمله کرد، برای باز کردن راه گلی دهوک و بیرون کردن پیشمرگه از آن کوه تا توپ‌هایمان به دهوک نرسد، چون مرکز شهر دهوک تحت کنترل آن‌ها بود.

 من و سلیم و ملازم بابکر و یک نفر دیگر به سمت گلی دهوک رفتیم، به جایی رسیدیم که به آن (سندوری) می‌گفتند، فصل پاییز بود، باغ هلوئی در آن بود، تعداد زیادی زیر درخت ریخته بود، اگر هم نگاه می‌کردی، فکر می‌کردی یک هلو هم نیفتاده است.

 ما در آن جبهه (9) توپ داشتیم، توپ‌ها (120، 81) بودند، سلیم دستور داد جهت همه توپ‌ها را به سمت گلی دهوک برگردانند و گفت: تنها از راه (جاده) آن‌ها نباید موفق شوند، در کوهستان نمی‌توانند پیشروی کنند، دو گلوله هواپیما هم که بعد از پرتاب به سندوری منفجر نشده بودند" گفت آن دو گلوله را هم مانند تی‌ان‌تی استفاده کنید و هر طرف جاده را با آن مسدود کنید، او دستور انفجار جاده را داد. وقتی به پایگاه برگشتیم (علی خلیل) گفت چه کردید، سلیم برنامه را برایش تعریف کرد و سپس از تخریب جاده گفت، علی عصبانی شد و گفت:"بسیار خب، دولت که حمله نکرد، چرا جاده را منفجر می‌کنید؟ مگر زندگی مردم بر روی این جاده نیست!"، یعنی طرح انفجار راه رد شد.

 دولت شروع به حمله کرد، با هر نوع مهمات و سلاحی حمله کرد، توپ‌های (افلاق جوی) را به کار می‌بردند که هنوز در آسمان قبل از رسیدن به زمین منفجر می‌شدند، پیشمرگه‌ها برای محافظت در برابر توپ‌ها از (تاته‌بَرد) استفاده می‌کردند، دولت شکست خورد، نگذاشتند کوهستان به دست دولت بیفتد. در آن زمان تعداد پیشمرگه‌ها بسیار زیاد بود، حدود (1000) هزار پیشمرگه در گلی دهوک می‌جنگیدند، توپ نقش خوبی در نبرد داشت، پیشمرگه نیز با وجود شکست گلی زاخو، خوب می‌جنگید، نبرد حدود (10) روز ادامه داشت، تعداد کمی پیشمرگه زخمی شدند.

 مسئول اول محور دهوک (علی خلیل سیلکی) بود و اجازه نداد دولت موفق شود، خط دفاعی همچنان باقی بود، اگر نبردی رخ می‌داد، مسئولین همگی آنجا بودند، تا نزدیکی فصل زمستان نبرد گلی دهوک ادامه داشت و دولت مدام شکست می‌خورد و دوباره حملات خود را آغاز می‌کرد، این حمله‌ای که می‌خواستند کوه گلی دهوک را پس بگیرند بیش از یک هفته طول کشید، اما در آن موفق نبودند، چون اجازه نمی‌دادند از جاده حمله کنند، که اگر راه جاده را هم نداشتند در کوهستان آن‌ها موفق نمی‌شدند.

 در آن نبرد، تعداد زیاد پیشمرگه‌ها و وجود سلاح‌هایی مانند (دوشکا و آرپی‌جی و مهمات زیاد) و جنگیدن مداوم پیشمرگه، تأثیر داشت در شکست دشمن، خودِ دولت منتظر جاش‌ها (مزدوران) بود، تا آن‌ها کوهستان را برایش پس بگیرند، اما جاش‌ها نیز شکست خوردند که نتوانستند کوهستان را بگیرند، دولت هم پیشروی نکرد.

 من و لزگین حسن ارگوشی یک ماه با سلیم اسعد در آن کوه ماندیم، بعد از آن ماه جای ما عوض شد، ما جایگزین شدیم، سپس ما به خانه برگشتیم و فصل بهار شد و انقلاب دچار شکست (نسکو) شد.

ارگوشی پس از شکست انقلاب:

وقتی نسکو (شکست) شد بعد از سه سال یعنی در سال 1978 روستا‌هایمان تخریب و ویران شدند ابتدا چند خانه را تی‌ان‌تی کردند سپس تمام خانه‌های روستای ارگوشی را تی‌ان‌تی کردند و منفجر نمودند، من نگاه می‌کردم آخرین جا مسجد بود که تی‌ان‌تی کردند، کسانی که در روستا بودند جمع شدند و به شهرک حریر برده شدند و بقیه ما گروهی بودیم که آواره ترکیه شدیم و در باسیا ماندیم، بعد از یک سال ماندنمان در باسیا بیمار شدم یعنی سال 1979 به ایران برده شدم، چهلم عزاداری بارزانی من در کرج بودم و زن و فرزندم در ترکیه آواره بودند، (نایف) برادرم در (کرمان) بود مرا به آنجا بردند، بیماری‌ام خیلی سخت بود (3) بار عمل جراحی برایم انجام دادند موفق نبود، (120) روز در بیمارستان ماندم، ابتدا روده بزرگم را گرفت و سپس چندین مشکل دیگر سلامتی به دنبال خود آورد.

 سپس کردهای مناطق دوردست ایران به مناطق کردستان منتقل می‌شدند و (نایف) هم به من گفت: "تو خودت را نشان نده، من پیش تو می‌مانم، تا بیماری‌ات خوب شود، بگذار زن و فرزندت به کردستان برگردند"، اما در نهایت از دکتر خواستم بگذار از بیمارستان خارج شوم، هیچ مشکلی نیست بگذار بمیرم.

 مرا به نام (نایف) در بیمارستان بستری کرده بودند، وگرنه اجازه نمی‌دادند کسی از عراق بیاید و از او پرستاری شود، اگر به بیمه نایف نبود، آنقدر هزینه‌ام شد، به همه پناهندگان داده نمی‌شد، چون بیمارستان خصوصی بود.

 من هشت ماه در بیمارستان بودم، زن و فرزندم هنوز در ترکیه بودند، اوایل زمستان (نایف) برادرم با برخی از دوستان رفتند و زن و فرزندان مرا به ایران آوردند و من نمی‌توانستم به (باسیا) برگردم.

 بعد از بازگشتمان به کردستان و اسکانمان در (شهرک زیوه)، بار دیگر پیشمرگایتی را شروع کردیم، اولین جایی که شروع به برداشتن سلاح کرد کردهای آواره (زیوه) بودند، آن وقت من و (هاشم) هنوز بیمار بودیم، اما سلاح به ما دادند، هر از گاهی به سر کار می‌رفتیم، ادریس و مسعود ما را می‌شناختند، اگر به وظیفه هم نمی‌رفتیم، می‌گفتند "آن‌ها را اذیت نکنید"، منظورشان (من و هاشم طاهر) بود.

جنگ‌افروزی دموکرات

در نبرد دموکرات و پارتی، هنوز عمل جراح‌ام خوب نشده بود، اما شرکت کردم، (سعید خلیل) آمد، ما را صدا زد و گفت بیایید برای جنگ برویم، آن موقع جنگ را در مناطق نزدیک شهرک زیوه شروع کردیم، سنگرهای ما گنبدهای (گورزه) نوک‌تیز بودند. در روستاهای (منصور آباد و میراوه و قاهره) شروع کردیم، اولین بار در (قاهره- 1980‌) جنگ شعله‌ور شد، که در کنار اردوگاه زیوه قرار داشت، هر گروهی از یک طرف حمله کرد، در آن نبرد (7) نفر از ما شهید شدند، سه نفر مزوری بودند به نام‌های (سعید سومیی، شرف گوزی، جمعه کورانی) (احمد رضا- غلام محمد خالد) هم شهید شد، (30) نفر هم از دموکرات کشته شده بودند و چندین نفر دیگرشان هم دستگیر شدند، بیش از (400- 500) پیشمرگه در آن نبرد شرکت کردند، تعداد دموکرات بی‌شمار بود، می‌گفتند ما (6) میلیونیم چطور شما می‌توانید با ما بجنگید؟!

ما از سمت راست (گردوان) رفتیم، پیش از ما عده‌ای از هرکی حمله کرده بودند (جوکو و گروهش)، گودالی آب بر سر راهمان بود (3) جنازه دموکرات در آن افتاده بود، ما هم از آن مکان عبور کردیم و به صورت گروهی و از مسیرهای متفاوت در میان سپیدارها رفتیم (من و درویش عمر) با هم بودیم، اما بعداً درویش مرا ترک کرد و من به راهم ادامه دادم، خون دیدم در راه، به دنبال خون رفتم تا به خانه‌ای در روستای (گردوان) رسیدم، زن صاحب‌خانه وقتی مرا دید که به سوی آن‌ها می‌روم، بیرون آمد و فحاشی کرد تا مرا سردرگم (مشاوش) کند، (درویش) هم صدایم کرد و گفت: «آن چیست»، من هم گفتم زنی است، گفت بیا با زن حرف نزن، بعداً تصمیم گرفتم داخل نروم و زخمی را تمام نکنم و به نزد درویش بازگشتم، رفتم و به (درویش) هم نگفتم.

 (درویش عمر) در جنگ مسئول ما بود، تنها (یک) زخمی داشتیم، من با سلاح سیمینوف می‌جنگیدم، درویش با برنو، وقتی با سیمینوف شلیک می‌کردم، آنقدر قدرت نداشت که دشمن را از جای خود تکان دهد، برای همین از درویش خواستم که برنویش را به من بدهد، آنگاه با برنوی او (2) پاکت فشنگ شلیک کردم، دشمن از جای خود برخاستند و فرار کردند، ما هم به دنبالشان رفتیم.

از جای خود برخاستیم و به روستایی رفتیم که به آن (کانی سورک) می‌گفتند، اهالی روستا خود را پنهان کرده بودند، ترسیده بودند از اینکه بارزانی‌ها همه را می‌کشند و آزار می‌دهند، (سعید خلیل) آمد و گفت ممنوع است حتی خیار از باغ کسی بکنید، نباید به هیچ کسی آسیبی برسد، برای مدتی در روستا ماندیم، مردم به ما و رفتارهای ما نگاه می‌کردند، تک‌تک به نزد ما آمدند و ما اطراف روستای (کانی سورک) را گرفته بودیم، ما پیش‌تر هیچ مشکلی با حزب دموکرات نداشتیم، مقرهایشان همان‌جا بود، چندین بار توپ را به میان اردوگاه زیوه انداخته بودند.

شب فرا رسید، (سعید خلیل) مرا خواست، من هم نزد او رفتم و گفت: (سعید سومی) شهید شده است، برای همین به من گفت، چون (سعید سومی) داماد ما بود و 2 برادرش همراه ما بودند و نمی‌دانستند، گفت: «برادرانش را همراه خودت ببر، اما باید در روز بروند، نباید شبانه برگردند»، برای فردا ما رفتیم، تا به (زیوه) رسیدیم، هنوز (7) پیشمرگه شهید را دفن کرده بودند، در قبرستان (ملاباسک_زیوه).

در اواخر پاییز منطقه کمی با برف پوشیده شده بود، به سوی (نلوسه) رفتیم که متعلق به اشنویه است، تعدادی از پیشمرگه‌های ما که تعدادشان (3-4) نفر می‌شد دستگیر شدند که یکی از آن‌ها (عزت خان) بود، سلاحش را داخل برف گذاشته بود تا پیدایش نکنند، اما نیروهای ما حمله کردند و آن‌هایی که دستگیر شده بودند، آزاد شدند، عزت خان هم سلاحش را پیدا کرد.

جنگ‌های مناطق آزاد شده سال‌های 1987

در سال 1987 من همراه (سلیم) بودم و به مناطق آزاد شده آمدیم، مقر ما در (کانی جفرکه) بود در روستای (سیلکه)، برای مدت (3) ماه در آن مکان بودیم، بعد از پایان جنگ دموکرات، هنوز مردم ما در روستاها مانده بودند، در یکی از جنگ‌ها به شیروان رفتیم و منطقه را محاصره کردیم و قشله شیروان را با (توپ و آرپی‌چی و دوشکا) زدیم، کسی همراه ما بود به نام (علی توپچی - در جنگ خواکورک شهید شد) دوشکه‌ای بر روی قشله شیروان بود، او توپی شلیک کرد و به وسط دوشکا خورد، تمام نقاط شیروان گرفته شده بود، نزدیک به (100) ربایه جاش در آنجا بود غیر از سربازان عراقی.

  ما (50) نفر بودیم که آن حمله را انجام دادیم، سلاح‌هایی که همراه ما بود با حیوانات بارکش (قاطر) تردد می‌کردیم، توپ را در (تاتکی) گذاشته بودیم، چون جایی دورافتاده و عمیق است، از آن کوهی که مقابل شیروان قرار دارد تا پیچ‌های جاده پایین آمدیم و دوشکا را آنجا گذاشتیم و همراه (57) که ساروخی قوی است (7) گلوله همراهش بود (احمد عبدالله ارگوشی) عدد بود، رگبار و وسایل را آماده کردیم، توپچی ما شروع به شلیک توپ کرد، دوشکه‌ای بر بام قشله بود، توپی به آن خورد، شش نفر بر روی دوشکا بودند، هر شش نفر کشته شدند، آن جاش‌هایی هم که آنجا بودند جنگیدند، (شمدین گیندَر) عدد دوشکای ما بود، ماشینی پایین آمد، ابتدا به شمدین گفتم: به آن شلیک کن، بعداً خودم به او گفتم: شلیک نکن.

در جنگ توپچی حکومت عراق فرار کرد و توپش را رها کرد، چون (احمد) ساروخ 57 را به سویش شلیک کرده بود، ترسیده بود و به داخل قشله فرار کرد، تنها هدف ما رساندن آسیب به حکومت عراق بود، نه ماندن و پس گرفتن مکان، بعد از اینکه سلاحمان در آن جنگ تمام شد، عقب‌نشینی کردیم، پیشمرگه هیچ آسیبی در آن جنگ ندید، نزدیک به سه تا چهار ساعت جنگ ادامه داشت.

یک ماه من بر روی رودخانه زرارا بودم، (حاجی علی ارگوشی) بسیار به ما کمک می‌کرد، چندین بار نارنجک و گلوله آرپی‌جی برایمان فرستاد، پنهانی برایمان آذوقه می‌آورد، یک بار (800) کیلو برنج برایمان آورد.

جنگ خواکورک:

بعد از اینکه حکومت عراق تلاش کرد مرزها را دوباره کنترل کند، در خواکورک پیشمرگه‌ها با آن‌ها روبه‌رو شدند، یعنی بعد از پایان جنگ عراق و ایران و در سال 1988، خارجی‌ها در مناطق مرزی ناظر جنگ بودند.

نزدیک به (900) پیشمرگه در خواکورک می‌جنگید، جا تنگ بود، سربازان عراقی به طور مداوم حمله می‌کردند، توپ‌های ما هم آن‌ها را می‌زد و آن وقت جنازه دشمن بود که روی هم می‌افتاد، آن‌هایی که دستگیر می‌شدند می‌گفتند (قبر زاهر) کجاست، چون صدام گفته است باید تا قبر زاهر بروید، در آن جنگ سربازان زیادی دستگیر شدند، وقتی جنگ پایان یافت، تعدادی از سربازان اسیر آزاد شدند و به عقب فرستاده شدند. شبی حمله کردند و (150) سرباز دستگیر شدند.

 آن جنگ در فصل پاییز انجام شد، جنگ با (کلاشینکف، دوشکا، توپ، آرپی‌چی) بود، حکومت عراق نمی‌توانست هواپیما بلند کند، چون جنگ با ایران را متوقف کرده بود و منطقه هم مرز بود، هواپیماها وقتی بلند می‌شدند، نمی‌توانستند از ترس دوشکاهای ما ارتفاع خود را کم کنند و ضد هوایی هم زیاد داشتیم، برای هواپیماهایشان سخت بود در آن ارتفاع بمباران کنند و نمی‌توانستند هدف خود را بزنند، مانند هواپیماهای امروزی پیشرفته نبودند، نیمی از آن توپ‌ها در مناطق ترکیه به زمین می‌افتادند.

شبی که 150 سرباز عراقی را دستگیر کردند، ما کنار جاده بودیم، آن حمله در کنار کوه کوراوا پشت سر (جورجا) به پیشمرگه‌ها صورت گرفت. تا جایی که من اطلاع دارم، تنها یک کرد را نکشته بودند، چون نجنگیده بود و دلیلشان هم (وجود شش خشاب در پشت او بود که حتی یک فشنگ هم شلیک نکرده بود).

در آن جنگ (40) پیشمرگه شهید شدند، البته مجروحان زیادی داشتیم، اما من آمارشان را نمی‌دانستم، چون جنگی بود که در هر دقیقه هزار توپ به زمین اصابت می‌کرد، نقطه‌ای داشتیم در وسط جبهه که به آن نقطه (4) می‌گفتند، هر گروه (3) شب در آن نقطه بود، هیچ‌کس نمی‌توانست بیش از سه شب در آنجا بماند، چون توپ‌های زیادی به آن نقطه شلیک می‌شد و هجوم مداوم هم بر آن وجود داشت.

راپرین:

در راپرین 1991 ما هم همراه پیشمرگه‌ها به کردستان برگشتیم، همراه (علی خلیل) بودیم، آن زمان (سلیم) به کردستان آمد و ما هم همراه او آمدیم، قرار نبود من بمانم، چون پسرم (سکوان) همراهم بود، به (سلیم) گفتم من نمی‌مانم، کار دارم، بگذار (سکوان) همراه تو باشد، او هم اجازه نداد و تا یک ماه نزد او در قلعه سیلک ماندم.

من (20) سال در زیوه بودم، سال بیستم به کردستان برگشتم، یعنی سال 1999، پس از وقایع بیرون آوردن قبر بارزانی، من در هله‌ج بودم، از قبر بارزانی محافظت می‌کردیم تا زمانی که جسد بارزانی را برگرداندند، من آنجا نگهبان بودم، سپس در سال 1999 به کردستان برگشتیم.

منبع:

١- آرشیو هیئت دانشنامه حزب دموکرات کردستان.