امیر عاز عزیز محمود در سال ١٩٣٧ در شهرستان مخمور به دنیا آمد. تحصیلات او در سطح ابتدایی بود، همراه با پسری به نام سردار امیر با هم شهید میشوند. همسرش «میاس حامده» نام دارد و پسرانش سالار، فرهاد، سردار و دخترانش چنار، بیخال، مهاباد هستند.
تاریخچه مبارزاتدر سال ١٩٥٨ برادر نامبرده به نام ملا غریب نیروی مستقلی از میان خویشاوندان و نزدیکان خود تشکیل میدهد که تعداد آنها ١٧ نفر بوده و به استقبال بازگشت رئیس مصطفی بارزانی به کردستان میروند. بلافاصله پس از آن، در ماه اول سال ١٩٦٠ به کوهستان قرهچوغ میروند. به دلیل فعالیتهایشان در سال ١٩٦٦ مسئول دسته قرارگاه بارزانی میشود و در شهرهای بغداد، موصل، کرکوک، اربیل، دهوک و چندین شهر دیگر فعالیت انجام میدهد.
در سال ١٩٦٩ به او خبر میرسد که یک ایستبازرسی رژیم بعث در مسیر کرکوک مانع تردد نیروی پیشمرگه میشود، همراه با چند پیشمرگه میروند و ایستبازرسی را در هم میشکنند، اما جاشهای وابسته به رژیم بعث از پشت به آنها حمله میکنند و مجبور به عقبنشینی میشوند و به داخل قبرستان شیخلای اربیل میآیند، محاصره میشوند، اما نامبرده قهرمانانه خود و یکی از همرزمانش را نجات میدهد و به خانههای داخل بازار میروند، سپس از طریق فردی درخواست کمک فشنگ و فرار میکند، اما او به جای کمک، با استاندار اربیل هماهنگ کرده و آنها را به ایستبازرسی شقلاوه برده و در آنجا تحویل میدهد. دستگیر میشود و در زندان میماند تا عفو بیانیه ١١ مارس، اما در آن عفو عمومی نامبرده آزاد نمیشود، تا اینکه ملا غریب برادرش به نزد جناب بارزانی میرود و به او میگوید که کاکو آزاد نشده است، او نیز نامهای ویژه برای معاون رئیسجمهور عراق از طریق هیئت مذاکرهکنندهای که به بغداد میروند، میفرستد. سپس با دستور معاون رئیسجمهور آزاد میشود.
پس از آزادی و بازگشت، قول میدهد که انتقام آن کار را از سمکو بگیرد، تا یک ماه پس از آزادیاش، جناب رئیس مصطفی بارزانی نامهای توسط فرانسو حریری برای او میفرستد و در نامه میفرماید (کاکو پسرم، من از همه جاشها و خودفروشان گذشتم، تو نمیتوانی از یک نفر بگذری) در همان حال کاک فرانسو میگوید سمکو در خودروی من است و پشت در خانه توست، هر کاری میخواهی با او بکن حق توست، به این ترتیب کاکو از سمکو میگذرد و پس از دو روز به خدمت بارزانی در گلاله میرود و کارهای خود را در قرارگاه بارزانی از سر میگیرد، تا در سال ١٩٧٤ آواره کشور ایران میشود.
در اوایل ماه اول سال ١٩٧٧ کاک ادریس بارزانی نامهای برای او میفرستد و او را مامور میکند تا هر کسی که میخواهد پیشمرگه شود و به مرز بازگردد را آماده کند، برای همین کاکو در تهران قرارگاهی سری ایجاد میکند و هر کس میخواست بازگردد تجهیزاتش را آماده میکرد که شامل پوتین، قمقمه، قمه، بلیط خودرو، رمز عبور و هر درخواستی که داشتند میشد، به این شیوه از تهران آنها را به رضائیه (ارومیه) میفرستادند و از آنجا نیز به سمت مرز.
این روند ادامه مییابد تا سال ١٩٧٩ که پس از کودتای انقلاب اسلامی، به شهرهای کردی شرق کردستان بازمیگردد و برای سازماندهی کنگره نهم حزب دموکرات کردستان تلاش میکنند.
در سال ١٩٨١ به مرز بازمیگردد و دوباره رو به کوهستانهای کردستان میآورد. در سال ١٩٨٢ ملا غریب برادرش که فرمانده نیرو بود، دار فانی را وداع میگوید و کاکو به جای او به فرماندهی نیرو منصوب میشود. در سال ١٩٨٣ نیرویش را برداشته و به روستای لیوژه میرود، میبیند جایگاه مهمی در ارتفاعات کوه قندیل و پشت نیروهای حزب دموکرات کردستان دارد، آن را ضروری میبیند که به آنجا برود، در تاریخ ١٣ آگوست ١٩٨٣ نیروی بزرگی از دشمن با راهنمایی مردم منطقه به قرارگاهشان حمله میکنند و دچار نبرد تنبهتن سختی میشوند که نیروی او متشکل از ٢٠ پیشمرگه خودش و ٨ پیشمرگه از شاخه زاخو بودند، پس از چند ساعت نبرد، کاکو شهید میشود و تاثیر زیادی بر کل نیرو میگذارد و سردار پسرش آرام نمیگیرد تا در کنار شهید کاکو پدرش شهید میشود، سپس هر یک از کمال، جمال، قادر، مامند شهید میشوند. پس از آن نیروی ٨ نفری شاخه زاخو در کمین دشمن میافتند و هر ٨ نفر آنها به صورت زنده تیرباران میشوند.
دشمن پیکر شهید کاکو را با کمربند خودش به درختی میبندد و از درهای بلند آویزانش میکند، در آن زمان چند تن از آشنایانش میروند و پیکرش را در همان مکان به خاک میسپارند و در سال ١٩٩٣ پسری به نام سالار میرود و پیکر او و سایر پیشمرگههای شهید را بازمیگرداند.
منبع:آرشیو هیئت دانشنامه حزب دموکرات کردستان.


